X
تبلیغات
روستای سوها

نشر شاهد مجموعه اشعار شهید «پرویز بدلی سوها» را منتشر کرد

» سرویس: فرهنگ حماسه - حماسه
parviz.jpg

کتاب مجموعه اشعار فارسی و آذری شهید «پرویز بدلی سوها: با عنوان «تپش لحظه‌ها»منتشر شد.

به گزارش ایسنا، کتاب تپش لحظه‌ها مجموعه اشعار فارسی و آذری شهید پرویز بدلی سوها است که نشر شاهد بنیاد شهید آن را چاپ و منتشر کرده است.

این کتاب در 239 صفحه در دو بخش اشعار فارسی و اشعار آذری هر کدام در چهار دفتر شعر نو، دوبیتی، رباعی، غزل و مثنوی به اهتمام جانباز و شاعر اردبیلی شهاب الدین وطن‌دوست با همکاری و حمایت اداره کل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان اردبیل به چاپ رسیده است.

کتاب شهید بدلی سوها روز چهارشنبه (21 اسفند ماه 92) در آستانه 22 اسفند روز بزرگداشت شهدا در سالن فرهنگی و هنری فدک اردبیل با حضور خانواده‌های معظم شهدا و ایثارگران و مسئولان رونمایی می‌شود.

پرویز بدلی سوها فرزند نورالله، خرداد سال 1344 در روستای سوها از توابع شهرستان نمین به دنیا آمد.دوران خردسالی خود را در روستا سپری کرد اما وقتی به سن مدرسه رفتن رسید همراه خانواده به شهر اردبیل نقل مکان کرد. سال 1351 در مدرسه ابتدایی انوری تحصیلات خود را آغاز کرد و سال 1364 موفق به کسب دیپلم اقتصاد شد.

طبق گفته مادرشف از هفت سالگی نوحه‌سرایی می کرد و متن نوحه‌هایش را هم خودش می‌نوشت.

در ایام مبارزات انقلاب اسلامی و بعد از آن فعالیت گسترده‌ای در راهپیمایی‌ها داشت و از اعضای فعال بسیج به شمار می‌رفت. سال 64 برای سپری کردن دوران مقدس خدمت سربازی به ارتش پیوست و در جلفا مشغول خدمت شد و سال 66 خدمت سربازی خودش را به پایان برد. اما روح بزرگش تاب ماندن نداشت و پیوسته ذکر می‌کرد: من لیاقت شهادت را ندارم و گرنه شهید می‌شدم. تا اینکه خرداد 66 از طریق سپاه پاسداران و لشکر 31 عاشورا به صورت بسیجی راهی منطقه جنوب اعزام شد.

پرویز سرانجام در مرحله اول «عملیات بیت‌المقدس 2»، بهمن‌ماه سال 1366 در منطقه عملیاتی سلمانیه به شهادت رسید و پیکر مطهرش بعد از گذشت هشت سال از شهادتش در منطقه ماووت عراق، به زادگاهش بازگشت و در گلزار شهدای بهشت فاطمه به خاک سپرده شد.

بخش‌هایی وصیت نامه شهید:

اعلام می‌کنم که بنده بر گردن احدی حقی ندارم و اگر هم حقی بر ذمه کسی داشته باشم بخاطر خدا که بسیار بخشنده و مهربان است، تماما و کمالا حلال می‌کنم. با این امید که دیگران نیز اگر حقی بر گردنم دارند مرا حلال کنند. ضمنا مبلغی بدهی داشتم که در ضمیمه این وصیتنامه چگونگی پرداخت آنها را قید کرده‌ام. امیدوارم هر کسی خبر مرگم را بشنود مرا به بزرگی خود و بخاطر جلب رضایت خداوندی ببخشد تا روحم در عذاب تضییع حق الناس معذب نگردد. پدر عزیزم از بدو تولد مایه درد سرت بودم، امیدوارم حلالم کنی و از من بگذری. من حقی بر گردنتان نداشتم.

بخاطر علی اکبر حسین(ع ) به وصیتنامه‌ام عمل کن، باشد که خدا بخاطر مقام سالار شهیدان بر تو رحمت آورد و بر من ببخشاید. مبادا بر من گریه کنی، مگر گریه‌ای آگاهانه، از روی خشم، سرشار از تنفر از یزیدیان، مملو از اشتیاق تداوم راه، ملتهب از آتش انتقام. گریه‌ای حرکت آفرین. حتی لحظه‌ای بر مقام خویش مغرورمباش که من لایق آن نیستم تا شهیدم خطاب کنند.

در نمازهای جمعه و جماعات شرکت کن که واجب است و رسانیدن پیام شهدا بر همه در جمع و جماعات میسر است.

اگر شیفته حسین و پیرو تشیع سرخ علوی هستی، چون حسین از من(و سایر فرزندانت) بگذر که این همه هدایای ناچیزی هستند بر پیشگاه پروردگار با عظمت.

مادر مهربانم، شیرزنی که مقام خویش را به خوبی درک می‌کنی، دریغ است از تو که با رنج متولد شده، با رنج زندگی کرده و با رنج پیر شده‌ای بر رنجی دیگر که اجری عظما در بر دارد صبور نباشی. صبر پیشه کن، بر من گریه نکن که گریه بر حسین بن علی(ع ) واجب‌تر است. برادران عزیزم، یکایک حلالم کنید.



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 | 22:42 | نویسنده : یوسف شاهماری |
سلام دوستان امروز دلم هواي روستايمان سوها را كرده ياد دوران بچه گيم افتادم كه با ميني بوس آقا مير عزيز ويا آيت به روستايمان مي رفتم و بعضي موقع اتوبوس كدخدا بهمن هم بود 

براي رسيدن به دهمان از هفت يا هشت تا روستا مي گذشتم و همه جا پر از كشتزار و سبزه بود از روستاي گرمه چشمه و نيارق كوهها شروع مي شدو يه احساس خوبي به من مي داد حوالي روستايمان تا خانه مادر بزرگ دو طرف جاده باغ بود و درختان چنار صف كشيده بودند واقعا چه روزهاي خوبي بود

پدرم عصرها من را به كافه عمو محبوب مي برد و پير مرد با آن نگاه تبسم آميزش با من خوش و بش مي كرد و چايي گرمي برام مي ريخت همه مردم روستا با احترام خاصي با من صحبت مي كردندچون من در آنجا به دنيا آمده بودم در كوچه هاي روستا گاهي عمو ببير رامي ديدم باهم سلام عليك مي كرديم خيلي دوستش داشتم يا در موقع رفتن به كشتزار عمو دولت را مي ديدم و مي گفتم الله قوت وئرسين و او هم در حالي كه داس در دستش گندمها را درو مي كرد مي گفت ساغ اول

حالا هر سه به رحمت خدا رفته اند و من احساس مي كنم كه چه دوران طلايي داشتم و كاش باز هم زنده بودند و بيشتر مي ديدمشان 

پدرم مي گفت عمو محبوب هفت سال بيمار بود و پسرش و عروسش بخوبي ازش مراقبت كردند خدا عمرشان و اجرشان بدهد و مي گفت كه پسرخاله مادرش بوده

تبسمش و نگاه گرمش هرگز از يادم نمي ره و خودم را نكوهش مي كنم كه مشغله هاي زندگي و دوري باعث شدكه ندانم بيمار است و به عيادتش بروم

دوران كودكي ام چقدر قشنگ بوده خدايا .

از اين به بعد سعي خواهم كرد كه خاطراتم را بنويسم



تاريخ : پنجشنبه دهم بهمن 1392 | 22:23 | نویسنده : یوسف شاهماری |

سه برادر نزد امام علی عليه السلام آمدند و گفتند ميخواهيم اين مرد را که پدرمان را کشته قصاص کنی. 
امام علی (ع) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟

آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم. يکی از شترهايم شروع به خوردن درختی از زمين پدر اينها کرد، پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد، و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد.

امام علی عليه السلام فرمودند: بر تو حد را اجرا ميکنم. آن مرد گفت: سه روز به من مهلت دهيد. 
پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی بجا گذاشته پس اگر مرا بکشيد آن گنج تباه ميشه، و به اين ترتيب برادرم هم بعد از من تباه مي شود. 
اميرالمومنین (ع) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را ميکند؟ 
مرد به مردم نگاه کرد و گفت اين مرد. 
اميرالمومنين (ع) فرمودند: ای اباذر آيا اين مرد را ضمانت ميکنی؟
ابوذر عرض کرد: بله. اميرالمومنين 
فرمود: تو او را نميشناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا ميکنم! 
ابوذر عرض کرد: من ضمانتش ميکنم يا اميرالمومنين. 
آن مرد رفت . و سپری شد روز اول و دوم و سوم ... 
و همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود... 
اندکی قبل از اذان مغرب آن مرد آمد.
 و در حاليکه خيلی خسته بود، بين دستان اميرالمومنين قرار گرفت 
و عرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون زير دستانت هستم 
تا بر من حد را جاری کنی. امام علی (ع) فرمودند: 
چه چيزی باعث شد برگردی درحاليکه ميتوانستی فرار کنی؟

آن مرد گفت: ترسيدم که بگويند "وفای به عهد" از بين مردم رفت...

اميرالمومنين از اباذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟

ابوذر گفت: ترسيدم که بگويند "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم رفت...

اولاد مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از او گذشتيم... اميرالمومنين عليه السلام فرمود: چرا؟

گفتند: ميترسيم که بگويند "بخشش و گذشت" از بين مردم رفت...

و اما من اين پيام را برای شما فرستادم تا نگويند "دعوت به خير" از ميان مردم رفت....



تاريخ : شنبه نهم آذر 1392 | 19:53 | نویسنده : یوسف شاهماری |

گولوستاندا آچيب گوللر      حسينيم واي حسينيم واي 


سلام دوستان باز هم ماه محرم آمد و سياه پوش شديم عزاداري براي امام حسين و يارانش عشق به همه خوبيهاست من اين عزاداري را به مردم روستاي سوها و نيارق و همه دوستداران آن حضرت تسليت مي گويم



تاريخ : سه شنبه چهاردهم آبان 1392 | 21:35 | نویسنده : یوسف شاهماری |
جدیدترین نوشته آقای محمد اوجاقی نیارق

جدید ترین نوشته محمد علی اوجاقی نیارق در قالب کتاب با نام ” هرقاپیدان بیر سوز ” منتشر و در دسترس علاقمندان قرار گرفت.

آقای محمد علی اوجاقی نیارق نویسنده ، پژوهشگر و شاعر توانای نیارق هستند که در دنیای مجازی نیز با  نام ” نیارق پژوهی “ فعالیت مینمایند . ایشان با انتشار بسیاری مقالات در نشریات  کشور خصوصا نشریات اردبیل دین خود را نسبت به خواستگاه خویش باغرو و اردبیل ادا نموده و اخیرا نیز کتاب ” تاریخ منطقه ” را در دست تالیف دارند .

کتاب جدید ” هرقاپیدان بیر سوز ” همانگونه که از نامش پیداست خاطرات و حکایات و اشعار حکمت آموزی است که سینه به سینه نقل شده و اکنون از هر دری توسط مولف گرد آوری و در دسترس خوانندگانش قرار داده است .

البته ناگفته نماند طبق شنیده های قبلی که علاقمندان به نوشته ها ، و اشعار ایشان بیان میکردند نام این کتاب به عنوان ” هر قاپیدان بیر سوز     هر اوجاقدان بیر کوز ” بوده است.

با آرزوی موفقیت برای آقای محمد اوجاقی

منبع : سایت نیارا



تاريخ : دوشنبه هشتم مهر 1392 | 21:43 | نویسنده : یوسف شاهماری |

جنگل ابر از قدیمی‌ترین و زیباترین جنگلهای ایران است که با گونه‌های گیاهی و جانوری نادر، یکی از منحصر به فردترین زیست بوم های ایران محسوب می‌شود.این جنگل در حدود ۵۰ کیلومتری شمال شرق شهر شاهرود در استان سمنان و در مسیر جاده شاهرود به آزادشهر و در استان گلستان  در پشت روستای ابر قرار دارد.

به دلیل این که در اغلب مواقع فضای این جنگل را اقیانوسی از ابر فراگرفته به این نام مشهور است. در این جنگل ابرها آنقدر به درخت‌ها نزدیکند که به‌نظر می‌رسد جنگل بر روی ابرها سوار است و می‌توان در میان ابرها گشت و گذار کرد و به باور بسیاری از گردشگران یکی از زیباترین چشم‌اندازهای طبیعت ایران محسوب می‌شود.


 


 

 

 

 اهمیت جنگل ابر به سه دلیل برای دنیا اهمیت دارد:

  • دوم اکوتن این ناحیه دارای اهمیت است؛ یعنی مرز میان‌بند بین دو اکوسیستم منطقه نیمه بیابانی و جنگلی است. به‌طوریکه می‌توان در جنگل‌های این ناحیه درختان سوزنی‌برگ را در کنار درختان پهن‌برگ دید که این امر در گونه‌های جانوری هم تاثیرگذار بوده است.
  • سوم جغرافیای خاص منطقه که دو منطقه کم ارتفاع و بلند را در کنار هم قرار داده است دارای اهمیت است؛ به‌طوری که شاهد تشکیل اقیانوس ابر در این منطقه هستیم که پدیده کم نظیری در دنیا محسوب می‌شود.

افزون بر زیبایی طبیعی و اقیانوس ابرهای در دسترس، مشخصات کم‌نظیری مانند وجود گونه‌های متفاوت گیاهان چوبی به همراه گونه‌های گیاهی بسیار نادری مانند راش، بلوط، توسکا، نارون، گیلاس وحشی، بارانک، سرخدار،نمدار و مانند آن‌ها این قابلیت را پدید آورده که این اراضی همچون موزه‌ای زنده برای جذب گردشگران داخلی و خارجی مورد استفاده قرار بگیرد. بخشی از گردشگران خارجی این منطقه، گیاه‌شناسانی هستند که برای دیدن گونه‌های نادر گیاهی موجود در جنگل‌های هیرکانی به ایران می‌آیند و دسته دوم، گردشگران عمومی هستند که اغلب از کشورهای آسیای میانه و خاورمیانه می‌آیند.


موقعیت جغرافیایی

جنگل زیبا و خوش‌آب و هوای ابر با ۳۵ هزار هکتار وسعت در ادامه جنگل‌های سرسبز شمال کشور است.

این جنگل مانند تاجی بر بلندی رشته کوه‌ها در امتداد قله ۴ هزار متری شاهوار و بعد از عبور از باغ‌های بسطام خودنمایی می کند. این جنگل در استان سمنان و در نزدیکی در مجاورت روستاهای ابر، شیرین‌آباد و خاک‌پیرزن واقع شده و تقریباً مرز استان سمنان و استان گلستان است.


با تشكر از دوست عزيزمان آرشام



تاريخ : چهارشنبه سی ام مرداد 1392 | 19:41 | نویسنده : یوسف شاهماری |
شَهید یک لفظ تجلیلی است، و برای کسانی به کار می‌رود که در راه اجرای فرمان دینی خود را فدا کرده‌اند، یا به خاطر دفاع از عقیده خود یا دفاع از مرزهای حکومت دینی جان خویش را از دست داده‌اند. شهادت در دین اسلام به‌معنای کشته شدن در راه خدا است. و در اسلام شهید به کسی گفته می‌شود که جان خود را در راه خدا فدا کند. واژه شهید در این دین دارای تقدس خاصی استشهيدان زنده اند و در محضر خدا هستند

روستای سوها دوازده شهید دارد که سه تن از آن ها در روستای سوها به خاک سپرده شده اند.
اسامی شهدای روستای سوها عبارتند از:

اباذر بوذری

احمد دادخواه

بهروز داداشپور

پرویز بدلی

سلامت حبیب زاده

سلیم سیدنظیری

صمد شهابی

فریدون زارعی

قادر نوبخت سوها

مختار مقیمی

نعمت شهابی

ولی جعفرنژاد



تاريخ : شنبه هشتم تیر 1392 | 19:49 | نویسنده : یوسف شاهماری |
دوستان گلم سلام

بارديگر بهار آمده همه جا سرسبز شده 

و عطر گلها در فضا پيچيده كوهها سرسبز شده اند 

رودخانه ها پر آب و حيات جان تازه اي گرفته

حس مي كنم خدا را با تمام وجود و اورا از ته دل سپاس مي گويم

   



تاريخ : پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 | 23:39 | نویسنده : یوسف شاهماری |

كوههاي تالش در كناره غربي درياي خزر قرار دارد و چون سدي مانع از عبور ابرهاي باران زا به آن سوي كوهها مي شود لذا دامنه هاي غربي اين رشته كوه عمدتا جنگلي و دامنه هاي شرقي، خشك يا مرتع است.اردبيل ،هير،گيوي،خلخال و كلور شهرهاي مهم در دامنه شرقي هستند.دامنه غربي تا كنار دريا ادامه دارد و شهرهاي مهم آن آستارا،لوندويل،حويق،ليسار ،هشتپر و اسالم است.دو جاده اصلي اين دو قسمت را به هم مربوط كرده است يكي محور مواصلاتي آستارا-اردبيل كه از گردنه معروف حيران عبور مي كند و ديگري جاده اسالم به خلخال كه زيبايي آن شهره خاص و عام است.

عبور از ميان مراتع،گذر از گردنه ها و كوههاي زيبا با مناظري به غايت زيبا با تغييرات جوي ناگهاني بطوري كه در عرض چند ساعت آفتاب و مه و باران و رعد و برق و گاهي بارش برف را در ارتفاعات مي توان تجربه كرد و با گذر از ميان جنگلهاي تنك با درختچه هاي خاص در ميان مراتع، به جنگلهاي انبوه و كهنسال هيركاني با درختان سر به فلك كشيده وارد مي شويم.اين همه زيبايي و تنوع را در يك برنامه دو تا سه روزه مي توان ديد و تجربه كرد.اين تجربه به حدي لذت بخش است كه هشت سال پياپي ما را با تمام گرفتاري هاي زندگي شهري در موعدي خاص به اين منطقه كشانده است. هر سال با بررسي نقشه هاي توپوگرافيك و با كمك نرم افزارهاي كامپيوتري مسيري جديد و البته پرهيجان را كه كمي ماجراجويي نيز چاشني آن شده است را انتخاب مي كنيم.شش سالي است كه پس از مشخص شدن مسير و علامت گذاري آن روي نقشه به كمك نرم افزارهاي خاص اين كار ،مسير مشخص شده را وارد gps كرده و با خاطري آسوده تر وارد منطقه مي شويم.هر چند كه در بسياري از مواقع به طور كامل بخاطر شرايط خاص منطقه نمي توانيم مسير را دقيقا دنبال كنيم ولي هميشه مطمئن هستيم كه خصوصا در ميان مه و جنگل كه ديد بصري بسيار محدود است،گم نخواهيم شد.امسال نيز پس از بحث و جدل با تعدادي از همسفران تصميم گرفتيم كه مسير جديدي را كه از روستاي سوها شروع مي شد به سمت لوندويل طي كنيم.
روستاي سوها از توابع بخش آبي بيگلو شهرستان نمين واقع در استان اردبيل است.در جاده اصلي اردبيل به آستارا پس از عبور از پليس راه در سمت جنوبي جاده به سه راهي مي رسيم كه جاده جنوبي به سمت تفرجگاه فندقلو و آبي بيگلو مي رود.پس از 21 كيلومتر به بخش آبي بيگلو كه در دشتي سرسبز قرار دارد مي رسيم و جاده اي را كه در روبروي بخشداري قرار گرفته ادامه مي دهيم و پس از 19 كيلومتر و در پايان اين جاده كه آسفالته است به روستاي سوها ،درست در پاي كوه مي رسيم.
اعضاي گروه ما براي اين برنامه ماجراجويانه كمي بيشتر از استاندارد سفرهاي ماجراجويانه است.سي و هشت نفر از اعضاي كانون گردشگران جوان ايران كه به هيچ طريق از شركت در اين برنامه انصراف ندادند! سرپرستي و كنترل اين تعداد از علاقه مندان به طبيعت خودش به هيجان اين برنامه مي افزايد.هيجاني كه گاهي با كمي نگراني همراه مي شود.

ما ساعت 10:30 دقيقه ششم تيرماه هشتاد و هفت روستاي سوها را به سمت درياچه سد بندليك ترك مي كنيم.اين محل كه يكي از تفرجگاههاي اطراف اردبيل است راه خاكي نسبتا خوبي دارد كه اتومبيل هاي سواري به راحتي در آن رفت و آمد مي كنند.كوله پشتي ها را به همراه چند نفر با وانت نيسان زودتر رهسپار كرديم و خودمان خرامان به سمت سد حركت مي كنيم.اين مسير را كه حدود هفت كيلومتر است با وانت در عرض نيم ساعت مي توان طي كرد.وقتي به كنار سد كه در حقيقت آب بند بزرگ و قديمي است رسيديم،مه همه جا را گرفته بود و به سختي مي شد چند متري را ديد.با كمك gps مسير را به سمت شمال شرقي ادامه داديم و سپس از مسير پا كوبي كه پيدا كرديم ،پس از گذر از مرتعي سرسبز وارد جنگلي با درختچه هاي انبوه شديم.به علت بارندگي روزهاي گذشته و هواي مه گرفته امروز راه گل الود و بسيار ليز بود كه سرعت ما را به طور چشمگيري كم كرده بود ما كوهي را به سمت شرق تراورس كرديم خوشبختانه چند چشمه در راه بود كه لحظاتي خستگي را از تن به در كرد.بخاطر مه غليظ به سختي مي شد يك متري را هم ديد و با ورود به منطقه جنگلي راه اصلي را گم كرديم و به تدريج خودمان را در جنگلي انبوه يافتيم كه هيچ مسير مشخصي در آن نبود.

داشتن gps قوت قلب خوبي بود كه در نهايت گم نخواهيم شد هر چند ممكن است مسيرمان دشوار باشد.در ميان اين جنگل گاهي با مناطقي مواجه مي شديم كه درختان توسط قاچاقچيان براي درست كردن زغال بريده شده بود و در كوره هايي مشغول درست كردن زغال بودند ولي از انسانهايي كه اقدام به اين كار كرده بودند خبري نبود.البته چند ساعت بعد دو نفر را ديديم كه ايشان از ديدن جمعيت ما متعجب شده بودند.به گفته اين افراد تا به حال هيچ كوهنوردي از اين منطقه عبور نكرده بوده و با كمي ترس و اضطراب ما را راهنمايي كردند كه مجددا راه را گم كرديم البته چيزي به عنوان راه وجود نداشت و ما به دنبال نقاطي بوديم كه قبلا وارد gps كرده بوديم.با اتمام مه توانستيم موقعيت خود را بهتر تشخيص دهيم و به سمت خط الراس كوه حركت كرديم و در مرتعي مشرف به منطقه، نهار را در ساعت 5 بعدازظهر خورديم از اينجا مي شود به راحتي دريا،شهر آستارا و لوندويل وهمچنين دره آبشار لاتون و مسير خط لوله گاز را در قسمت شمالي ديد.در دوردست نيز جاده اي كه از ميان دره به سمت لوندويل كشيده شده است،ديده مي شود.ما بايد خودمان را به اين جاده برسانيم و از آنجا راهي لوندويل شويم.

بر سر اين خط الراس چند كومه چوبي كه اكنون ويرانه اي بيش نيست به چشم مي خورد.به دنبال راه مي گرديم و راهي را پيدا مي كنيم كه پس از نيم ساعت پياده روي در كنار چشمه اي به پايان مي رسد.مجددا به سر خط الراس بر مي گرديم تصميم مي گيريم كه كوه را به سمت جنوب تراورس كرده و پس از فرود به ميان دره از كمر كش كوه مقابل به سمت شرق ادامه مسير بدهيم.
از شيب تندي پايين مي آييم و به كنار رودخانه مي رسيم .به خاطر جا مناسبي كه براي شب ماني پيدا كرده ايم تصميم مي گيريم كه شب را در همانجا اطراق كنيم.تاكنون بيش از 12 كيلومتر را طي كرده ايم.تعدادي در چادر مي خوابند و عده اي ديگر ترجيح مي دهند كه در زير سقف آسمان با ستاره هاي بيشمارش بخوابند و به راستي خواب به سرعت بر ما چيره مي شود و لذت تماشاي بيشتر ستارگان را از ما مي گيرد.در نيمه هاي شب با صداي نفس گرازي كه براي نوشيدن آب به كنار رودخانه آمده بيدار مي شوم ولي با خود فكر مي كنم كه با سر وصدا كردن بي مورد خستگي را بر تن همنوردان تثبيت مي كنم.لذا ترجيح دادم تا به داخل كيسه خواب بخزم و به فردا بيانديشم.

صبح پس از خوردن چاي و صبحانه و جمع آوري چادرها و وسايل در ساعت 8:30 دقيقه حركت خود را به سمت سنگ كله قندي شكل كه روز قبل تصميم گرفته بوديم تا از فراز آن عبور كنيم،ادامه مي دهيم.در كمتر از 45 دقيقه پس از عبور از شيب تندي به اين پديده جالب ميرسيم.تعدادي از دوستان از شيب تند اين توده زبر سنگي كه بي شباهت به يك سنگ پا عظيم نيست،بالا مي روند.به راستي كوه سنگي عجيب و زيبايي است .30 دقيقه اي را مشغول عكاسي از مناظر زيبا اطراف مي شويم.

اكنون مسير پا خورده اي را يافته ايم و با دقت از آن عبور مي كنيم.كم كم چند كلبه در دامنه هاي كوه پديدار مي شوند.به اين منطقه ميكومي مي گويند.جاده تا اينجا كشيده نشده است ولي وجود تعدادي موتور سوار در كنار زمين ورزش اين روستاي كوچك دليل خوبي بر هموار بودن باقي مسير دارد. عده اي از جوانان هم مشغول بازي فوتبال هستند.مسير را كه اكنون كاملا مشخص است به سمت كف دره و كنار رودخانه ادامه مي دهيم.شيب تند، خستگي بچه ها را كه عمدتا كوله هاي سنگيني نيز دارند،بيشتر مي كند.

درست از كنار رودخانه جاده آغاز مي شود.چند كلبه كوچك هم در كنار رودخانه ديده مي شود به آن اسكندرحياطي مي گويند.از ميان اين جاده خاكي مسير را ادامه ميدهيم تا به محله اي به نام شير حياطي مي رسيم.ظاهرا در گذشته نه چندان دور در اين محل مدرسه اي هم داير بوده است و حالا با خالي از سكنه شدن اين محل درب مدرسه هم بسته است.چشمه اي با آب بسيار خنك در كنار اين روستاي متروكه جاري است كه خستگي را از تن دور مي كند.حدود نيم ساعت بعد و حدود ساعت 3 بعدازظهر به مغازه و قهوه خانه اي مي رسيم و با چند چاي از خودمان پذيرايي مي كنيم.در نيمكت جلو قهوه خانه پدري را با دو فرزند كوچكش مي بينيم.او مي گويد كه در چندين سال قبل معلم دبستان شيرحياطي بوده و اكنون براي تجديد خاطرات، با فرزندانش براي ديدار از روستا به آنجا رفته است.با خوش شانسي وانتي را پيدا مي كنيم و مابقي راه را سوار وانت مي شويم. روستاي بزرگي در مسير به نام خان اتي قرار دارد كه با شاليزارهاي برنج احاطه شده است.حدود ساعت 4 بعدازظهر به لوندويل مي رسيم.در ساحل شهر حويق تني به آب دريا مي زنيم و مابقي خستگي را از تن به در مي كنيم.از كنار ساحل به كوههاي تالش نگاه مي كنيم و با آرزوي سلامتي، در انتظار سال آينده براي اجراي برنامه هيجان انگيز ديگر، اين محل را به سوي تهران ترك مي كنيم.

سفرنامه تصویری این مسیر

منبع: http://www.anobanini.net



تاريخ : دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 | 19:8 | نویسنده : یوسف شاهماری |

بعد تپق زدن، احساس می کنم  دچار گناه شده ام

گفتگو: سولماز پورنعمت-خبرنگار روزنامه همشهری

اسکندر نجفی سوها گوینده بازنشسته صدا و سیما، از شاعران و ادبای نام آشنای استان است. او در سال 1323 هجری شمسی در روستای سوها از توابع بخش ویلکیج به دنیا آمد. در 13 سالگی کلاس پنجم ابتدائی را در اردبیل به پایان برد و آن طور که خودش می گوید، به علت مشکلات مالی و کار توام با تحصیل راهی تهران شد. در سال 1347 به استخدام نیروی هوایی در آمد و در نیروی هوایی با وجود سختی ها و محدودیت های زندگی نظامی، تحصیلات خود را بصورت شبانه ادامه داد و در سال 1358 دیپلم نظام قدیم را خود از آموزش و پرورش بندر بوشهر دریافت کرد.

نجفی سوها در سال 1360 بنا به درخواست شخصی از نیروی هوایی استعفا داد به استخدام صدا و سیمای مرکز اردبیل درآمد و با شغل گویندگی ، نویسندگی و اجرای برنامه ای مذهبی و ادبی به دنیای مورد علاقه خودش قدم گذاشت ...

او حالا اگر چه چند سالی است که بازنشسته شده، اما گاه گداری با برخی برنامه ها به عنوان مجری و گوینده همکاری می کند ...

 

چگونه وارد حرفه گویندگی و مجری گری در صدا و سیما شدید؟


 

قبل از صدا و سیما در استخدام نیرو هوایی بودم، اما از آنجا که علاقه قلبی من کارهای فرهنگی بود، از کار خود لذت نمی بردم. اوایل انقلاب به دلیل اختلافاتی که با برخی فرماندهانم داشتم، شرایطی پیش آمد که خود را باز خرید کرده ، به اردبیل برگردم. بعد چند ماه، صدا و سیمای مرکز اردبیل آگهی استخدام داد و من در آزمون شرکت کردم و قبول شدم. آن زمان شروع به کار در سازمان صدا و سیما خیلی راحت تر از الان بود، به گونه ای که مراحل استخدامی من تنها در عرض یک هفته طی شد و خیلی سریع کارم را شروع کردم. اوایل مجری برنامه های غیر زنده و ضبط شده بودم، اما کمتر از یکسال بعد، اجرای اکثر برنامه های زنده رادیو را هم به من سپردند.

آن زمان از اینکه به عنوان گوینده رادیو کار می کردید، چه احساسی داشتید؟

از اینکه پس از 13 سال کار در نیروی هوایی، به شغل دلخواه خود رسیده بودم خیلی خوشحال بودم. انگار که به آرزویم رسیده بودم و از کارم لذت می بردم. البته حال و هوای رادیو آن زمان انقلابی بود، مملکت هنوز ثبات امروز را نداشت، منافق ها در کشور فعال بودند و گوینده های رادیو را هم تهدید می کردند.

چرا از کار در نیروی هوایی راضی نبودید؟

کار در نیروی هوایی برای خیلی ها جذاب بوده است اما با علایق و روحیه من سازگار نبود. آن زمان شرایط با الان فرق می کرد، اوایل انقلاب، برخی فرماندهان ما در نیروی هوایی گرایش امریکایی داشتند و این تنها یکی از مواردی بود که با سلیقه من جور درنمی آمد.

اگر به گذشته برگردید، دوباره شغل مجری گری رادیو را انتخاب می کنید؟

بله، من به این حرفه عشق داشته ام ، انسان باید عاشق کارش باشد، زمانی که در نیروی هوایی بودم، بدون عشق زندگی می کردم .

از اجرای چه نوع برنامه هایی لذت می برید؟

ادبی، عرفانی و مذهبی

مهمترین عامل موفقیت خود در کار مجری گری را چه می دانید؟

موفقیت در کار گویندگی یک امر نسبی است و درباره آن، مردم باید قضاوت کنند؛ مردم یک گوینده رادیو را با صدا و برنامه هایی که اجرا می کند می شناسند، به نظر خودم بیشتر در اجرای برنامه های ادبی ـ عرفانی موفق بوده ام؛ من اولین کسی بودم که در رادیو اردبیل برنامه های ادبی ـ عرفانی را طراحی و اجرا کرد و از آنجایی که به شعر و ادبیات هم علاقه خاصی داشته ام، با تمام احساس و از عمق وجود برنامه را اجرا می کردم، خوشبختانه این برنامه ها مورد استقبال مردم واقع شد و مردم مرا بیشتر با برنامه های عرفانی ـ ادبی رادیو اردبیل می شناسند.

 

کار در رادیو را بیشتر می پسندید یا مجری گری در برنامه های تلویزیونی را؟

کارهای رادیویی را بیشتر دوست دارم؛ من در خیلی از برنامه های تلویزیونی هم مجری گری کرده ام، اما کار رادیویی بااحساس تر است ، چون کل ارتباط مجری با مخاطب فقط از طریق صداست و بنابراین نیاز به تسلط بیشتری دارد؛ یعنی گوینده رادیویی باید آنقدر با احساس برنامه را اجرا کند که پیام به خوبی به مخاطب منتقل شود.

از خاطرات کاری خود بگویید ...

بهترین خاطره ام خبر قبولی در آزمون استخدامی صدا و سیما بود. خاطره بد به آن صورت نبود فقط وقتی پروژکتورها وسط برنامه می ترکیدند از جا می پریدیم! تلخ ترین لحظات کاری من به عنوان یک مجری و گوینده، زمانی بود که وسط برنامه زنده، تپق می زدم، این لحظه برای یک گوینده خیلی سخت است و کل تمرکز او را به هم می زند، بعد تپق زدن، احساس می کنم  دچار گناه شده ام . البته خیلی به ندرت اتفاق می افتاد ...

به نظر شما وضعیت کنونی صدا و سیمای مرکز اردبیل در مقایسه با زمان استخدام شما چگونه است؟

الان امکانات خیلی بیشتر شده ، بستر برای ارائه کارهای حرفه تر، فراهم است. سال 60 که من به استخدام صدا و سیمای مرکز اردبیل درآمدم، با امکانات حداقلی و با کمترین نیروی انسانی کار می کردیم. اداره حتی خودروی مناسب نداشت تا برای کار گزارشگری و تولید برنامه در اختیار ما بگذارد. یادم هست که یک ماشین ژیان داشتم و کارها را با آن انجام می دادیم. من جای پنج نفر کار می کردم: اجرا ، تهیه کنندگی و دستیاری و ... همه را انجام می دادیم.

الان صداوسیمای اردبیل توسعه پیداکرده ، مجهز شده و یکی از مراکز مطرح کشور است. حتی رادیو آران افتتاح شده و الان مرکز اردبیل دارد برنامه های برون مرزی تولید و پخش می کند. شبکه سبلان 24 ساعته شده و مردم باید قدر این نعمت را بدانند.

 

به نظر شما ، مهمترین ویژگی یک گوینده چیست؟

توانایی در تلفظ و ادای مناسب کلمات و داشتن قریحه و سواد کافی برای انتخاب لحن مناسب متن و حال و هوای برنامه در گویندگی بسیار مهم است. اما داشتن صدای خوب ، مهمترین اصل برای این کار است. هر صدایی مناسب مجری گری و گویندگی نیست؛ بویژه در حوزه گویندگی خبر . خوب بودن صدا هم به تنهایی کافی نیست و به اصطلاح صدا باید تربیت شود.

صدای گوینده اگر گیرا باشد، به دل مردم خواهد نشست و در یادها خواهد ماند. از نظر من در قدم اول برای گویندگی دو نکته بسیار مهم است، یکی اینکه گوینده باید تن صدای مناسبی داشته باشد و نکته دوم آنکه مجری نباید لهجه خاصی داشته باشد .

استاد شما دستی هم در سرایش شعر دارید، از کتابهایی که چاپ کرده اید بگویید.

از سال 57 بطور جدی وارد دنیای شعر و شاعری شدم، که حاصلش تا کنون انتشار 4 جلد کتاب از مجموعه اشعارم بوده است. البته کتابهای دیگری هم دارم که هنوز منتشر نشده اند.

اولین کتابم در سال 67 با عنوان مجموعه شعر «پیک راستان» منتشر شد که نام این مجموعه را با تفعّل به حضرت خواجه حافظ انتخاب کردم . دومین کتاب شعرم، با نام «خیال سحر نگاهی» در سال77 منتشر شد، مجموعه شعرهای «مژده رحمت» در سال 79 از چاپ درآمد.

آخرین کتابم با عنوان «باخیش یاغشلار» منتشر شد که مضمون آن بیشتر مربوط به الهی نامه هایی است که سروده ام.

اما کتاب پنجمی بنام «شورها و شوق ها» هم به قلم شما منتشر شده است ..

کل آثار این کتاب متعلق به من نیست؛ کتاب «شورها و شوق ها» منتخبی از آثار شعرای استان است که توسط بنده گردآوری و چاپ شد. تدوین این کتاب برمی گردد به فعالیت انجمن شعر و ادبی استان در اوایل دهه 80 ، زمانی که به همراه تنی چند از پیشکسوتان ادبیات استان و با همراهی جوانان علاقمند  در اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی گرد هم می آمدیم و جلسات شعرخوانی داشتیم.

 در این کتاب علاوه بر اشعاری از خودم، شعرهایی از شعرای پیشکسوت آقایان معمارزاده، وهاب زاده، نظری بقا و... به همراه اشعاری از  15 شاعر جوان چاپ شده است.

از نظر قالب شعری ، بیشتر اشعار شما در سبک کلاسیک سروده شده است ...

بله، هر شاعری سلیقه خودش را دارد و من ضمن احترام به سبک های جدید و سلیقه شاعران جوان، با شعر کلاسیک بیشتر مأنوسم.

چه شد که تخلص «سخنور» را انتخاب کردید؟

در اوایل سرایش شعر، اسم خود را به عنوان تخلص انتخاب کرده بودم، اما یکی از دوستان گفت خوب نیست تخلصت اسم خودت باشد، گفت شما که سخنور هستید تخلص خود را نیز سخنور انتخاب کنید ، دیدم پیشنهاد بسیار خوبی است و بعد از آن تخلصم سخنور شد .

آیا فعالیت مطبوعاتی هم داشته اید؟

زمان جوانی ما، هنوز فعالیت مطبوعاتی به شکل امروز در اردبیل جا نیافتاده بود. البته بعد از انقلاب، گاه گداری اشعار و مقالات اجتماعی بنده در برخی نشریات چاپ شده است.

پس از استان شدن اردبیل، مدتی سردبیری مجله «سبلان» را به صاحب امتیازی شهرداری اردبیل بر عهده داشتم؛ شخصا مطالب را جمع آوری می کردم و برای چاپ به تبریز می بردم. در آن زمان در اردبیل چاپخانه های موجود، امکانات فنی چاپ نشریه را نداشتند. آن زمان (اواسط دهه 70) هزینه چاپ یک مجله 50 صفحه ای مثل مجله «سبلان» با 1000 نسخه تیراژ حدود 50 تا 60 هزارتومان بود . بعدها چون علاقه ما بیشتر در زمینه ادبی بود و مسؤولان وقت شهرداری هم بیشتر به دنبال انتشار مجله ای تخصصی بودند، اختلافاتی پیدا کردیم و همکاری من با مجله سبلان ادامه پیدا نکرد و پس از قطع همکاری ما، متاسفانه بعد چند شماره انتشار این مجله متوقف شد.

شما از هنرمندان نمینی الاصل استان هستید. شهری که به مهد فرهنگ معروف است و لقب «گلشهر فرهنگی» را یدک می کشد. چه احساسی نسبت به زادگاهتان نمین دارید؟

زادگاه اجدادی خاندان ما، روستای سوها در بخش ویلکیج شهرستان نمین است، اما من بخش عمده ای از دوران کودکی و نوجوانی ام را در خود شهر نمین گذرانده و اهل این شهر هستم و بی هیچ اغراق،  عاشق این شهر فرهنگی ام و هیچوقت خاطرات شیرین کودکی ام در نمین را فراموش نمی کنم .

من افتخار می کنم که پدر بزرگم مرحوم «غلام بیگ» از بزرگان نمین بوده و من بزرگ شده دامان مادر بزرگی چون «مهین بانو» دختر کربلای رمضان نمین هستم و نام پدر بزرگم غلام بیگ، هنوز نیز در میان سالخوردگان نمین به نیکی و نیکویی جاری است؛ بخاطر علاقه ویژه ای که به زادگاهم دارم، شعری در وصف این شهر سرفراز در عرصه فرهنگ و ادب سروده ام.

 

برای ما از ناگفته هایتان بگویید ...

ناگفته ها در دل من است و دوست تر دارم در دلم مکتوب نگه دارم .

اسکندر نجفی سوها بعد از بازنشستگی چه احساسی دارد؟

بعد از بازنشستگی همکاری من با صدا و سیما به عنوان مجری بطور کامل قطع نشده و بصورت جسته و گریخته ادامه دارد، با این حال این نوع رابطه کاری به طور طبیعی رفته رفته کمتر و کمتر می شود. دوران بازنشستگی یک نوع مرگ اداری محسوب می شود و ممکن است برای کسانی که وابستگی شدیدی به شغل اداری شان دارند، بسیار سخت باشد. اما اگر انسان روحیه خاص الهی داشته باشد و ارتباط با خدا داشته باشد مشکلی پیش نمی آید و ارتباط با خدا هم کار سختی نیست . خدا قوای عقلی و فکری در وجود انسان گذاشته باید از آن بهره بگیریم . ضمن آنکه من علاقه و دلمشغولی زیادی به شعر و ادبیات دارم و با فراغت ناشی از بازنشستگی، از انس با ادبیات کمال لذت را می برم.

 

 

نمونه اشعاری از اسکندر نجفی سوها

ما به چشم دل جانا جلوه خدا بینیم
غمسرای این هستی، روضه صفا بینیم

*****

با نگاه در چاهی، رازماه میخوانیم
با طلوع هرصبحی عالم مسا بینیم
سوزآه ما هردم چرخ را زند برهم
با تمام درویشی، شاه را گدا بینیم
عشق و دردمندی را چون گهربجان داریم
با وجود این دولت، درد را دوا بینیم
گرفتد جدا ازلب، نی چسان نوا بخشد
و ایمان اگر خود را از خدا جدا بینیم
گر به آه مسکینی سوختیم، خرسندیم
مبتلای عشقیم و لذت وفا بینیم

*****

 

بند پای بگسستیم، با سخن سخنور وار
غیر حق زهر بندی خویش رارها بینیم

----------------------------------------------------------

بتا دیشب تورادرخواب دیدم
زیمن عشق خوابی ناب دیدم

*****

من و تنهایی و این کنج عزلت
بتاریکی شبی مهتاب دیدم
زتوجلوه ز من سویت دویدن
تو گویی تشنه بودم آب دیدم
نگاهم آشنا شد با نگاهت
غمت درچنگ دل مضراب دیدم
صفا صف زیر ابرو تیر مژگان
زتوگه حرب، گه محراب دیدم
کمین کرده کمان درکف گرفته
زچشمت تیرها پرتاب دیدم
ز روی توهمه شوخی و بازی
بروی خودهمه خوناب دیدم
یکی جرعه زشهد ناب لعلت
بکام دل بسی نایاب دیدم

*****

به هوش آی و مکن صحبت فراموش
سخنور هر چه دیدم خواب دیدم

-------------------------------------------------------------

آن کوکه هست بین شما گُم منم منم
مردی که نیست قابل مردم منم منم

*****

 

بین من و شماست بسی اختلاف ها
آن کوکه نیست اهل تفاهم منم منم
پیمانه یی مراست زآب دو چشم خیس
باری بری زخاک تیمّم منم منم
بگذار سابقون بشتابند سوی نان
آن را که نیست حق تقدّم منم منم
مردم زنند قهقه همچون عروسکان
آن را که نیست حال تبسم منم منم
آدم هبوط کرد به دنبال یک هوس
آن آدمی نه درپی گندم منم منم

*****

 

گردند کو بکو که سخنور نهان کجاست
چون مهر پشت ابر سیه گم منم منم

 

---------------------------------------------------------------

 

عمری وفا نموده، اسیرجفا شدم
اقبال شوم بین که چسان جان فدا شدم

*****

میلی نداشتم که شوم با غم آشنا
عشقم نمود راه اگر آشنا شدم
شاید وفا میان جماعت ثمن نداشت
یا من زبخت شوم دچار خطا شدم
جستم هزاربارزخوف وخطر اگر
باری هزار در عوضش کله پا شدم
با هیچکس روا ننمودم دمی جفا
یک عمر لیک زخمی تیر جفا شدم
تا پای مرگ سخت دویدم پی نوا
سودی نکرد هیچ، مگربینوا شدم
گاهی به بند درشدم اندر کمندجور
گه نیز با هزارتغلا، رها شدم
رازحیات و مرگ ندانم هنوز هم
گه پای بند گشتم و گه پای وا شدم
گر خواستم یکی برسم بردوای درد
صد بار درمقابله غرق بلا شدم
گر درپی وصال دوانم عبث مبین
افتان بسی بخاک رهش در قفا شدم
آرام من کجاست رفیقان خبر دهید
بودم کجا در اول و آخر کجا شدم
گویند هست فقد و فنا آخراین جهان
من ای عجب کز اول این ره فنا شدم
درموج خیز درد صدایم شکسته شد
نشنید کس فغانم و دود هوا شدم

*****

یک فاتحه روانه  راهم سخنورا

اکنون که من روانه کوی بقا شدم

 

------------------------------------------------------

شاعرم در پی ابیات روانم هر دم
در پی قافیه ی گندم و نانم هر دم

*****

دیشب از خانه ی همسایه صدایی آمد
تا کجا رفت ندانم، پی آنم هر دم
آسمان آبی امنی است برای فریاد
من زمین را به غلط آه کشانم هر دم
غربت آباد نه جایی است که دل خوش داری
داغ ها جان برساند به لبانم هر دم
سر به افلاک کشد شهر و در و دیوارش
شهرها را به شهابی نگرانم هر دم
نیست از ساعقه در امن سراهای بلند
بی سبب نیست که در آه و فغانم هر دم
ریشه ی ظلم در آتش بود و خواهد سوخت
داده این واقعه تاریخ نشانم هر دم

*****

با سخنور سر این راز چو بگشودم گفت
رقعه ی دهر بجز جیفه نخوانم هر دم



تاريخ : یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 | 8:24 | نویسنده : یوسف شاهماری |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.