X
تبلیغات
روستای سوها

روستای سوها

بهار و حيات

دوستان گلم سلام

بارديگر بهار آمده همه جا سرسبز شده 

و عطر گلها در فضا پيچيده كوهها سرسبز شده اند 

رودخانه ها پر آب و حيات جان تازه اي گرفته

حس مي كنم خدا را با تمام وجود و اورا از ته دل سپاس مي گويم

   


نوشته شده توسط یوسف شاهماری در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ساعت 23:39 | لینک ثابت |

از سوها تا لوندویل تالش

كوههاي تالش در كناره غربي درياي خزر قرار دارد و چون سدي مانع از عبور ابرهاي باران زا به آن سوي كوهها مي شود لذا دامنه هاي غربي اين رشته كوه عمدتا جنگلي و دامنه هاي شرقي، خشك يا مرتع است.اردبيل ،هير،گيوي،خلخال و كلور شهرهاي مهم در دامنه شرقي هستند.دامنه غربي تا كنار دريا ادامه دارد و شهرهاي مهم آن آستارا،لوندويل،حويق،ليسار ،هشتپر و اسالم است.دو جاده اصلي اين دو قسمت را به هم مربوط كرده است يكي محور مواصلاتي آستارا-اردبيل كه از گردنه معروف حيران عبور مي كند و ديگري جاده اسالم به خلخال كه زيبايي آن شهره خاص و عام است.

عبور از ميان مراتع،گذر از گردنه ها و كوههاي زيبا با مناظري به غايت زيبا با تغييرات جوي ناگهاني بطوري كه در عرض چند ساعت آفتاب و مه و باران و رعد و برق و گاهي بارش برف را در ارتفاعات مي توان تجربه كرد و با گذر از ميان جنگلهاي تنك با درختچه هاي خاص در ميان مراتع، به جنگلهاي انبوه و كهنسال هيركاني با درختان سر به فلك كشيده وارد مي شويم.اين همه زيبايي و تنوع را در يك برنامه دو تا سه روزه مي توان ديد و تجربه كرد.اين تجربه به حدي لذت بخش است كه هشت سال پياپي ما را با تمام گرفتاري هاي زندگي شهري در موعدي خاص به اين منطقه كشانده است. هر سال با بررسي نقشه هاي توپوگرافيك و با كمك نرم افزارهاي كامپيوتري مسيري جديد و البته پرهيجان را كه كمي ماجراجويي نيز چاشني آن شده است را انتخاب مي كنيم.شش سالي است كه پس از مشخص شدن مسير و علامت گذاري آن روي نقشه به كمك نرم افزارهاي خاص اين كار ،مسير مشخص شده را وارد gps كرده و با خاطري آسوده تر وارد منطقه مي شويم.هر چند كه در بسياري از مواقع به طور كامل بخاطر شرايط خاص منطقه نمي توانيم مسير را دقيقا دنبال كنيم ولي هميشه مطمئن هستيم كه خصوصا در ميان مه و جنگل كه ديد بصري بسيار محدود است،گم نخواهيم شد.امسال نيز پس از بحث و جدل با تعدادي از همسفران تصميم گرفتيم كه مسير جديدي را كه از روستاي سوها شروع مي شد به سمت لوندويل طي كنيم.
روستاي سوها از توابع بخش آبي بيگلو شهرستان نمين واقع در استان اردبيل است.در جاده اصلي اردبيل به آستارا پس از عبور از پليس راه در سمت جنوبي جاده به سه راهي مي رسيم كه جاده جنوبي به سمت تفرجگاه فندقلو و آبي بيگلو مي رود.پس از 21 كيلومتر به بخش آبي بيگلو كه در دشتي سرسبز قرار دارد مي رسيم و جاده اي را كه در روبروي بخشداري قرار گرفته ادامه مي دهيم و پس از 19 كيلومتر و در پايان اين جاده كه آسفالته است به روستاي سوها ،درست در پاي كوه مي رسيم.
اعضاي گروه ما براي اين برنامه ماجراجويانه كمي بيشتر از استاندارد سفرهاي ماجراجويانه است.سي و هشت نفر از اعضاي كانون گردشگران جوان ايران كه به هيچ طريق از شركت در اين برنامه انصراف ندادند! سرپرستي و كنترل اين تعداد از علاقه مندان به طبيعت خودش به هيجان اين برنامه مي افزايد.هيجاني كه گاهي با كمي نگراني همراه مي شود.

ما ساعت 10:30 دقيقه ششم تيرماه هشتاد و هفت روستاي سوها را به سمت درياچه سد بندليك ترك مي كنيم.اين محل كه يكي از تفرجگاههاي اطراف اردبيل است راه خاكي نسبتا خوبي دارد كه اتومبيل هاي سواري به راحتي در آن رفت و آمد مي كنند.كوله پشتي ها را به همراه چند نفر با وانت نيسان زودتر رهسپار كرديم و خودمان خرامان به سمت سد حركت مي كنيم.اين مسير را كه حدود هفت كيلومتر است با وانت در عرض نيم ساعت مي توان طي كرد.وقتي به كنار سد كه در حقيقت آب بند بزرگ و قديمي است رسيديم،مه همه جا را گرفته بود و به سختي مي شد چند متري را ديد.با كمك gps مسير را به سمت شمال شرقي ادامه داديم و سپس از مسير پا كوبي كه پيدا كرديم ،پس از گذر از مرتعي سرسبز وارد جنگلي با درختچه هاي انبوه شديم.به علت بارندگي روزهاي گذشته و هواي مه گرفته امروز راه گل الود و بسيار ليز بود كه سرعت ما را به طور چشمگيري كم كرده بود ما كوهي را به سمت شرق تراورس كرديم خوشبختانه چند چشمه در راه بود كه لحظاتي خستگي را از تن به در كرد.بخاطر مه غليظ به سختي مي شد يك متري را هم ديد و با ورود به منطقه جنگلي راه اصلي را گم كرديم و به تدريج خودمان را در جنگلي انبوه يافتيم كه هيچ مسير مشخصي در آن نبود.

داشتن gps قوت قلب خوبي بود كه در نهايت گم نخواهيم شد هر چند ممكن است مسيرمان دشوار باشد.در ميان اين جنگل گاهي با مناطقي مواجه مي شديم كه درختان توسط قاچاقچيان براي درست كردن زغال بريده شده بود و در كوره هايي مشغول درست كردن زغال بودند ولي از انسانهايي كه اقدام به اين كار كرده بودند خبري نبود.البته چند ساعت بعد دو نفر را ديديم كه ايشان از ديدن جمعيت ما متعجب شده بودند.به گفته اين افراد تا به حال هيچ كوهنوردي از اين منطقه عبور نكرده بوده و با كمي ترس و اضطراب ما را راهنمايي كردند كه مجددا راه را گم كرديم البته چيزي به عنوان راه وجود نداشت و ما به دنبال نقاطي بوديم كه قبلا وارد gps كرده بوديم.با اتمام مه توانستيم موقعيت خود را بهتر تشخيص دهيم و به سمت خط الراس كوه حركت كرديم و در مرتعي مشرف به منطقه، نهار را در ساعت 5 بعدازظهر خورديم از اينجا مي شود به راحتي دريا،شهر آستارا و لوندويل وهمچنين دره آبشار لاتون و مسير خط لوله گاز را در قسمت شمالي ديد.در دوردست نيز جاده اي كه از ميان دره به سمت لوندويل كشيده شده است،ديده مي شود.ما بايد خودمان را به اين جاده برسانيم و از آنجا راهي لوندويل شويم.

بر سر اين خط الراس چند كومه چوبي كه اكنون ويرانه اي بيش نيست به چشم مي خورد.به دنبال راه مي گرديم و راهي را پيدا مي كنيم كه پس از نيم ساعت پياده روي در كنار چشمه اي به پايان مي رسد.مجددا به سر خط الراس بر مي گرديم تصميم مي گيريم كه كوه را به سمت جنوب تراورس كرده و پس از فرود به ميان دره از كمر كش كوه مقابل به سمت شرق ادامه مسير بدهيم.
از شيب تندي پايين مي آييم و به كنار رودخانه مي رسيم .به خاطر جا مناسبي كه براي شب ماني پيدا كرده ايم تصميم مي گيريم كه شب را در همانجا اطراق كنيم.تاكنون بيش از 12 كيلومتر را طي كرده ايم.تعدادي در چادر مي خوابند و عده اي ديگر ترجيح مي دهند كه در زير سقف آسمان با ستاره هاي بيشمارش بخوابند و به راستي خواب به سرعت بر ما چيره مي شود و لذت تماشاي بيشتر ستارگان را از ما مي گيرد.در نيمه هاي شب با صداي نفس گرازي كه براي نوشيدن آب به كنار رودخانه آمده بيدار مي شوم ولي با خود فكر مي كنم كه با سر وصدا كردن بي مورد خستگي را بر تن همنوردان تثبيت مي كنم.لذا ترجيح دادم تا به داخل كيسه خواب بخزم و به فردا بيانديشم.

صبح پس از خوردن چاي و صبحانه و جمع آوري چادرها و وسايل در ساعت 8:30 دقيقه حركت خود را به سمت سنگ كله قندي شكل كه روز قبل تصميم گرفته بوديم تا از فراز آن عبور كنيم،ادامه مي دهيم.در كمتر از 45 دقيقه پس از عبور از شيب تندي به اين پديده جالب ميرسيم.تعدادي از دوستان از شيب تند اين توده زبر سنگي كه بي شباهت به يك سنگ پا عظيم نيست،بالا مي روند.به راستي كوه سنگي عجيب و زيبايي است .30 دقيقه اي را مشغول عكاسي از مناظر زيبا اطراف مي شويم.

اكنون مسير پا خورده اي را يافته ايم و با دقت از آن عبور مي كنيم.كم كم چند كلبه در دامنه هاي كوه پديدار مي شوند.به اين منطقه ميكومي مي گويند.جاده تا اينجا كشيده نشده است ولي وجود تعدادي موتور سوار در كنار زمين ورزش اين روستاي كوچك دليل خوبي بر هموار بودن باقي مسير دارد. عده اي از جوانان هم مشغول بازي فوتبال هستند.مسير را كه اكنون كاملا مشخص است به سمت كف دره و كنار رودخانه ادامه مي دهيم.شيب تند، خستگي بچه ها را كه عمدتا كوله هاي سنگيني نيز دارند،بيشتر مي كند.

درست از كنار رودخانه جاده آغاز مي شود.چند كلبه كوچك هم در كنار رودخانه ديده مي شود به آن اسكندرحياطي مي گويند.از ميان اين جاده خاكي مسير را ادامه ميدهيم تا به محله اي به نام شير حياطي مي رسيم.ظاهرا در گذشته نه چندان دور در اين محل مدرسه اي هم داير بوده است و حالا با خالي از سكنه شدن اين محل درب مدرسه هم بسته است.چشمه اي با آب بسيار خنك در كنار اين روستاي متروكه جاري است كه خستگي را از تن دور مي كند.حدود نيم ساعت بعد و حدود ساعت 3 بعدازظهر به مغازه و قهوه خانه اي مي رسيم و با چند چاي از خودمان پذيرايي مي كنيم.در نيمكت جلو قهوه خانه پدري را با دو فرزند كوچكش مي بينيم.او مي گويد كه در چندين سال قبل معلم دبستان شيرحياطي بوده و اكنون براي تجديد خاطرات، با فرزندانش براي ديدار از روستا به آنجا رفته است.با خوش شانسي وانتي را پيدا مي كنيم و مابقي راه را سوار وانت مي شويم. روستاي بزرگي در مسير به نام خان اتي قرار دارد كه با شاليزارهاي برنج احاطه شده است.حدود ساعت 4 بعدازظهر به لوندويل مي رسيم.در ساحل شهر حويق تني به آب دريا مي زنيم و مابقي خستگي را از تن به در مي كنيم.از كنار ساحل به كوههاي تالش نگاه مي كنيم و با آرزوي سلامتي، در انتظار سال آينده براي اجراي برنامه هيجان انگيز ديگر، اين محل را به سوي تهران ترك مي كنيم.

سفرنامه تصویری این مسیر

منبع: http://www.anobanini.net


نوشته شده توسط یوسف شاهماری در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 ساعت 19:8 | لینک ثابت |

گفتگو با نجفي سوها گوينده راديو و شاعر نام آشنا

بعد تپق زدن، احساس می کنم  دچار گناه شده ام

گفتگو: سولماز پورنعمت-خبرنگار روزنامه همشهری

اسکندر نجفی سوها گوینده بازنشسته صدا و سیما، از شاعران و ادبای نام آشنای استان است. او در سال 1323 هجری شمسی در روستای سوها از توابع بخش ویلکیج به دنیا آمد. در 13 سالگی کلاس پنجم ابتدائی را در اردبیل به پایان برد و آن طور که خودش می گوید، به علت مشکلات مالی و کار توام با تحصیل راهی تهران شد. در سال 1347 به استخدام نیروی هوایی در آمد و در نیروی هوایی با وجود سختی ها و محدودیت های زندگی نظامی، تحصیلات خود را بصورت شبانه ادامه داد و در سال 1358 دیپلم نظام قدیم را خود از آموزش و پرورش بندر بوشهر دریافت کرد.

نجفی سوها در سال 1360 بنا به درخواست شخصی از نیروی هوایی استعفا داد به استخدام صدا و سیمای مرکز اردبیل درآمد و با شغل گویندگی ، نویسندگی و اجرای برنامه ای مذهبی و ادبی به دنیای مورد علاقه خودش قدم گذاشت ...

او حالا اگر چه چند سالی است که بازنشسته شده، اما گاه گداری با برخی برنامه ها به عنوان مجری و گوینده همکاری می کند ...

 

چگونه وارد حرفه گویندگی و مجری گری در صدا و سیما شدید؟


 

قبل از صدا و سیما در استخدام نیرو هوایی بودم، اما از آنجا که علاقه قلبی من کارهای فرهنگی بود، از کار خود لذت نمی بردم. اوایل انقلاب به دلیل اختلافاتی که با برخی فرماندهانم داشتم، شرایطی پیش آمد که خود را باز خرید کرده ، به اردبیل برگردم. بعد چند ماه، صدا و سیمای مرکز اردبیل آگهی استخدام داد و من در آزمون شرکت کردم و قبول شدم. آن زمان شروع به کار در سازمان صدا و سیما خیلی راحت تر از الان بود، به گونه ای که مراحل استخدامی من تنها در عرض یک هفته طی شد و خیلی سریع کارم را شروع کردم. اوایل مجری برنامه های غیر زنده و ضبط شده بودم، اما کمتر از یکسال بعد، اجرای اکثر برنامه های زنده رادیو را هم به من سپردند.

آن زمان از اینکه به عنوان گوینده رادیو کار می کردید، چه احساسی داشتید؟

از اینکه پس از 13 سال کار در نیروی هوایی، به شغل دلخواه خود رسیده بودم خیلی خوشحال بودم. انگار که به آرزویم رسیده بودم و از کارم لذت می بردم. البته حال و هوای رادیو آن زمان انقلابی بود، مملکت هنوز ثبات امروز را نداشت، منافق ها در کشور فعال بودند و گوینده های رادیو را هم تهدید می کردند.

چرا از کار در نیروی هوایی راضی نبودید؟

کار در نیروی هوایی برای خیلی ها جذاب بوده است اما با علایق و روحیه من سازگار نبود. آن زمان شرایط با الان فرق می کرد، اوایل انقلاب، برخی فرماندهان ما در نیروی هوایی گرایش امریکایی داشتند و این تنها یکی از مواردی بود که با سلیقه من جور درنمی آمد.

اگر به گذشته برگردید، دوباره شغل مجری گری رادیو را انتخاب می کنید؟

بله، من به این حرفه عشق داشته ام ، انسان باید عاشق کارش باشد، زمانی که در نیروی هوایی بودم، بدون عشق زندگی می کردم .

از اجرای چه نوع برنامه هایی لذت می برید؟

ادبی، عرفانی و مذهبی

مهمترین عامل موفقیت خود در کار مجری گری را چه می دانید؟

موفقیت در کار گویندگی یک امر نسبی است و درباره آن، مردم باید قضاوت کنند؛ مردم یک گوینده رادیو را با صدا و برنامه هایی که اجرا می کند می شناسند، به نظر خودم بیشتر در اجرای برنامه های ادبی ـ عرفانی موفق بوده ام؛ من اولین کسی بودم که در رادیو اردبیل برنامه های ادبی ـ عرفانی را طراحی و اجرا کرد و از آنجایی که به شعر و ادبیات هم علاقه خاصی داشته ام، با تمام احساس و از عمق وجود برنامه را اجرا می کردم، خوشبختانه این برنامه ها مورد استقبال مردم واقع شد و مردم مرا بیشتر با برنامه های عرفانی ـ ادبی رادیو اردبیل می شناسند.

 

کار در رادیو را بیشتر می پسندید یا مجری گری در برنامه های تلویزیونی را؟

کارهای رادیویی را بیشتر دوست دارم؛ من در خیلی از برنامه های تلویزیونی هم مجری گری کرده ام، اما کار رادیویی بااحساس تر است ، چون کل ارتباط مجری با مخاطب فقط از طریق صداست و بنابراین نیاز به تسلط بیشتری دارد؛ یعنی گوینده رادیویی باید آنقدر با احساس برنامه را اجرا کند که پیام به خوبی به مخاطب منتقل شود.

از خاطرات کاری خود بگویید ...

بهترین خاطره ام خبر قبولی در آزمون استخدامی صدا و سیما بود. خاطره بد به آن صورت نبود فقط وقتی پروژکتورها وسط برنامه می ترکیدند از جا می پریدیم! تلخ ترین لحظات کاری من به عنوان یک مجری و گوینده، زمانی بود که وسط برنامه زنده، تپق می زدم، این لحظه برای یک گوینده خیلی سخت است و کل تمرکز او را به هم می زند، بعد تپق زدن، احساس می کنم  دچار گناه شده ام . البته خیلی به ندرت اتفاق می افتاد ...

به نظر شما وضعیت کنونی صدا و سیمای مرکز اردبیل در مقایسه با زمان استخدام شما چگونه است؟

الان امکانات خیلی بیشتر شده ، بستر برای ارائه کارهای حرفه تر، فراهم است. سال 60 که من به استخدام صدا و سیمای مرکز اردبیل درآمدم، با امکانات حداقلی و با کمترین نیروی انسانی کار می کردیم. اداره حتی خودروی مناسب نداشت تا برای کار گزارشگری و تولید برنامه در اختیار ما بگذارد. یادم هست که یک ماشین ژیان داشتم و کارها را با آن انجام می دادیم. من جای پنج نفر کار می کردم: اجرا ، تهیه کنندگی و دستیاری و ... همه را انجام می دادیم.

الان صداوسیمای اردبیل توسعه پیداکرده ، مجهز شده و یکی از مراکز مطرح کشور است. حتی رادیو آران افتتاح شده و الان مرکز اردبیل دارد برنامه های برون مرزی تولید و پخش می کند. شبکه سبلان 24 ساعته شده و مردم باید قدر این نعمت را بدانند.

 

به نظر شما ، مهمترین ویژگی یک گوینده چیست؟

توانایی در تلفظ و ادای مناسب کلمات و داشتن قریحه و سواد کافی برای انتخاب لحن مناسب متن و حال و هوای برنامه در گویندگی بسیار مهم است. اما داشتن صدای خوب ، مهمترین اصل برای این کار است. هر صدایی مناسب مجری گری و گویندگی نیست؛ بویژه در حوزه گویندگی خبر . خوب بودن صدا هم به تنهایی کافی نیست و به اصطلاح صدا باید تربیت شود.

صدای گوینده اگر گیرا باشد، به دل مردم خواهد نشست و در یادها خواهد ماند. از نظر من در قدم اول برای گویندگی دو نکته بسیار مهم است، یکی اینکه گوینده باید تن صدای مناسبی داشته باشد و نکته دوم آنکه مجری نباید لهجه خاصی داشته باشد .

استاد شما دستی هم در سرایش شعر دارید، از کتابهایی که چاپ کرده اید بگویید.

از سال 57 بطور جدی وارد دنیای شعر و شاعری شدم، که حاصلش تا کنون انتشار 4 جلد کتاب از مجموعه اشعارم بوده است. البته کتابهای دیگری هم دارم که هنوز منتشر نشده اند.

اولین کتابم در سال 67 با عنوان مجموعه شعر «پیک راستان» منتشر شد که نام این مجموعه را با تفعّل به حضرت خواجه حافظ انتخاب کردم . دومین کتاب شعرم، با نام «خیال سحر نگاهی» در سال77 منتشر شد، مجموعه شعرهای «مژده رحمت» در سال 79 از چاپ درآمد.

آخرین کتابم با عنوان «باخیش یاغشلار» منتشر شد که مضمون آن بیشتر مربوط به الهی نامه هایی است که سروده ام.

اما کتاب پنجمی بنام «شورها و شوق ها» هم به قلم شما منتشر شده است ..

کل آثار این کتاب متعلق به من نیست؛ کتاب «شورها و شوق ها» منتخبی از آثار شعرای استان است که توسط بنده گردآوری و چاپ شد. تدوین این کتاب برمی گردد به فعالیت انجمن شعر و ادبی استان در اوایل دهه 80 ، زمانی که به همراه تنی چند از پیشکسوتان ادبیات استان و با همراهی جوانان علاقمند  در اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی گرد هم می آمدیم و جلسات شعرخوانی داشتیم.

 در این کتاب علاوه بر اشعاری از خودم، شعرهایی از شعرای پیشکسوت آقایان معمارزاده، وهاب زاده، نظری بقا و... به همراه اشعاری از  15 شاعر جوان چاپ شده است.

از نظر قالب شعری ، بیشتر اشعار شما در سبک کلاسیک سروده شده است ...

بله، هر شاعری سلیقه خودش را دارد و من ضمن احترام به سبک های جدید و سلیقه شاعران جوان، با شعر کلاسیک بیشتر مأنوسم.

چه شد که تخلص «سخنور» را انتخاب کردید؟

در اوایل سرایش شعر، اسم خود را به عنوان تخلص انتخاب کرده بودم، اما یکی از دوستان گفت خوب نیست تخلصت اسم خودت باشد، گفت شما که سخنور هستید تخلص خود را نیز سخنور انتخاب کنید ، دیدم پیشنهاد بسیار خوبی است و بعد از آن تخلصم سخنور شد .

آیا فعالیت مطبوعاتی هم داشته اید؟

زمان جوانی ما، هنوز فعالیت مطبوعاتی به شکل امروز در اردبیل جا نیافتاده بود. البته بعد از انقلاب، گاه گداری اشعار و مقالات اجتماعی بنده در برخی نشریات چاپ شده است.

پس از استان شدن اردبیل، مدتی سردبیری مجله «سبلان» را به صاحب امتیازی شهرداری اردبیل بر عهده داشتم؛ شخصا مطالب را جمع آوری می کردم و برای چاپ به تبریز می بردم. در آن زمان در اردبیل چاپخانه های موجود، امکانات فنی چاپ نشریه را نداشتند. آن زمان (اواسط دهه 70) هزینه چاپ یک مجله 50 صفحه ای مثل مجله «سبلان» با 1000 نسخه تیراژ حدود 50 تا 60 هزارتومان بود . بعدها چون علاقه ما بیشتر در زمینه ادبی بود و مسؤولان وقت شهرداری هم بیشتر به دنبال انتشار مجله ای تخصصی بودند، اختلافاتی پیدا کردیم و همکاری من با مجله سبلان ادامه پیدا نکرد و پس از قطع همکاری ما، متاسفانه بعد چند شماره انتشار این مجله متوقف شد.

شما از هنرمندان نمینی الاصل استان هستید. شهری که به مهد فرهنگ معروف است و لقب «گلشهر فرهنگی» را یدک می کشد. چه احساسی نسبت به زادگاهتان نمین دارید؟

زادگاه اجدادی خاندان ما، روستای سوها در بخش ویلکیج شهرستان نمین است، اما من بخش عمده ای از دوران کودکی و نوجوانی ام را در خود شهر نمین گذرانده و اهل این شهر هستم و بی هیچ اغراق،  عاشق این شهر فرهنگی ام و هیچوقت خاطرات شیرین کودکی ام در نمین را فراموش نمی کنم .

من افتخار می کنم که پدر بزرگم مرحوم «غلام بیگ» از بزرگان نمین بوده و من بزرگ شده دامان مادر بزرگی چون «مهین بانو» دختر کربلای رمضان نمین هستم و نام پدر بزرگم غلام بیگ، هنوز نیز در میان سالخوردگان نمین به نیکی و نیکویی جاری است؛ بخاطر علاقه ویژه ای که به زادگاهم دارم، شعری در وصف این شهر سرفراز در عرصه فرهنگ و ادب سروده ام.

 

برای ما از ناگفته هایتان بگویید ...

ناگفته ها در دل من است و دوست تر دارم در دلم مکتوب نگه دارم .

اسکندر نجفی سوها بعد از بازنشستگی چه احساسی دارد؟

بعد از بازنشستگی همکاری من با صدا و سیما به عنوان مجری بطور کامل قطع نشده و بصورت جسته و گریخته ادامه دارد، با این حال این نوع رابطه کاری به طور طبیعی رفته رفته کمتر و کمتر می شود. دوران بازنشستگی یک نوع مرگ اداری محسوب می شود و ممکن است برای کسانی که وابستگی شدیدی به شغل اداری شان دارند، بسیار سخت باشد. اما اگر انسان روحیه خاص الهی داشته باشد و ارتباط با خدا داشته باشد مشکلی پیش نمی آید و ارتباط با خدا هم کار سختی نیست . خدا قوای عقلی و فکری در وجود انسان گذاشته باید از آن بهره بگیریم . ضمن آنکه من علاقه و دلمشغولی زیادی به شعر و ادبیات دارم و با فراغت ناشی از بازنشستگی، از انس با ادبیات کمال لذت را می برم.

 

 

نمونه اشعاری از اسکندر نجفی سوها

ما به چشم دل جانا جلوه خدا بینیم
غمسرای این هستی، روضه صفا بینیم

*****

با نگاه در چاهی، رازماه میخوانیم
با طلوع هرصبحی عالم مسا بینیم
سوزآه ما هردم چرخ را زند برهم
با تمام درویشی، شاه را گدا بینیم
عشق و دردمندی را چون گهربجان داریم
با وجود این دولت، درد را دوا بینیم
گرفتد جدا ازلب، نی چسان نوا بخشد
و ایمان اگر خود را از خدا جدا بینیم
گر به آه مسکینی سوختیم، خرسندیم
مبتلای عشقیم و لذت وفا بینیم

*****

 

بند پای بگسستیم، با سخن سخنور وار
غیر حق زهر بندی خویش رارها بینیم

----------------------------------------------------------

بتا دیشب تورادرخواب دیدم
زیمن عشق خوابی ناب دیدم

*****

من و تنهایی و این کنج عزلت
بتاریکی شبی مهتاب دیدم
زتوجلوه ز من سویت دویدن
تو گویی تشنه بودم آب دیدم
نگاهم آشنا شد با نگاهت
غمت درچنگ دل مضراب دیدم
صفا صف زیر ابرو تیر مژگان
زتوگه حرب، گه محراب دیدم
کمین کرده کمان درکف گرفته
زچشمت تیرها پرتاب دیدم
ز روی توهمه شوخی و بازی
بروی خودهمه خوناب دیدم
یکی جرعه زشهد ناب لعلت
بکام دل بسی نایاب دیدم

*****

به هوش آی و مکن صحبت فراموش
سخنور هر چه دیدم خواب دیدم

-------------------------------------------------------------

آن کوکه هست بین شما گُم منم منم
مردی که نیست قابل مردم منم منم

*****

 

بین من و شماست بسی اختلاف ها
آن کوکه نیست اهل تفاهم منم منم
پیمانه یی مراست زآب دو چشم خیس
باری بری زخاک تیمّم منم منم
بگذار سابقون بشتابند سوی نان
آن را که نیست حق تقدّم منم منم
مردم زنند قهقه همچون عروسکان
آن را که نیست حال تبسم منم منم
آدم هبوط کرد به دنبال یک هوس
آن آدمی نه درپی گندم منم منم

*****

 

گردند کو بکو که سخنور نهان کجاست
چون مهر پشت ابر سیه گم منم منم

 

---------------------------------------------------------------

 

عمری وفا نموده، اسیرجفا شدم
اقبال شوم بین که چسان جان فدا شدم

*****

میلی نداشتم که شوم با غم آشنا
عشقم نمود راه اگر آشنا شدم
شاید وفا میان جماعت ثمن نداشت
یا من زبخت شوم دچار خطا شدم
جستم هزاربارزخوف وخطر اگر
باری هزار در عوضش کله پا شدم
با هیچکس روا ننمودم دمی جفا
یک عمر لیک زخمی تیر جفا شدم
تا پای مرگ سخت دویدم پی نوا
سودی نکرد هیچ، مگربینوا شدم
گاهی به بند درشدم اندر کمندجور
گه نیز با هزارتغلا، رها شدم
رازحیات و مرگ ندانم هنوز هم
گه پای بند گشتم و گه پای وا شدم
گر خواستم یکی برسم بردوای درد
صد بار درمقابله غرق بلا شدم
گر درپی وصال دوانم عبث مبین
افتان بسی بخاک رهش در قفا شدم
آرام من کجاست رفیقان خبر دهید
بودم کجا در اول و آخر کجا شدم
گویند هست فقد و فنا آخراین جهان
من ای عجب کز اول این ره فنا شدم
درموج خیز درد صدایم شکسته شد
نشنید کس فغانم و دود هوا شدم

*****

یک فاتحه روانه  راهم سخنورا

اکنون که من روانه کوی بقا شدم

 

------------------------------------------------------

شاعرم در پی ابیات روانم هر دم
در پی قافیه ی گندم و نانم هر دم

*****

دیشب از خانه ی همسایه صدایی آمد
تا کجا رفت ندانم، پی آنم هر دم
آسمان آبی امنی است برای فریاد
من زمین را به غلط آه کشانم هر دم
غربت آباد نه جایی است که دل خوش داری
داغ ها جان برساند به لبانم هر دم
سر به افلاک کشد شهر و در و دیوارش
شهرها را به شهابی نگرانم هر دم
نیست از ساعقه در امن سراهای بلند
بی سبب نیست که در آه و فغانم هر دم
ریشه ی ظلم در آتش بود و خواهد سوخت
داده این واقعه تاریخ نشانم هر دم

*****

با سخنور سر این راز چو بگشودم گفت
رقعه ی دهر بجز جیفه نخوانم هر دم


نوشته شده توسط یوسف شاهماری در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 ساعت 8:24 | لینک ثابت |

پيله ناخرچی شهری زیر خاک

pile

پيله ناخرچی. پیر ناخرچی و یا به تعبیر پارسی زبان پیر چوپانلو نام منطقه نستاً وسیع مابین روستاهای حور، سقزچی، سوها و نیارق می باشد که طبق شواهد موجود حکایت از وجود یک شهر باستانی در این منطقه دارد. مهمترین نمود این شهر باستانی در روستای سقزچی و در همجواری روستای حور قرار گرفته که تپه ای با ارتفاع تقریبی ۱۵ متر از سطح زمین که در کنار دریاچه سد سقزچی قرار گرفته است. در جریان احداث سد سقزچی شواهد بیشتری از این منطقه بدست آمد ولی بدلیل عدم حضور کارشناسان و کاوشگران باستان شناس مقدار زیادی از اشیاء بدست آمده در جریان حفاری با ماشین آلات سنگین از بین رفت و مقدار ی نیز توسط سارقان و حفاران غیر مجاز از منطقه خارج شد.

pile1

مهمترین پدیده ای که هنگام حفاری ها همگان را در آن ایام متعجب ساخت کشف لوله های سفالی ای بود که از آن برای انتقال آب به چشمه گوزه‌لر در این منطقه استفاده شده بود. این لوله کشی دارای طولی چند کیلومتری بود که از آن برای انتقال آب به گوزه لر استفاده می شده است که آب را از منطقه(به احتمال زیاد) کوتوگلو به این منطقه انتقال می داده است. تاریخ ایجاد این سیستم لوله کشی سفالی به احتمال زیاد تاریخی به قدمت منطقه پلیه ناخرچی دارد. نکته جالب توجه در این خصوص این است که تا آن زمان تصور همه ساکنان بر این بود که گوزه لر یک چشمه طبیعی است البته در جوار گوزه لر همانطور که از نام آن پیداست چند چشمه(گوزه) هم وجود داشت که امروزه به زیر دریاچه سد سقزچی رفته و با خود اطلاعات با ارزشی را به قعر آب برده است.
حال یک سوال به ذهن خطور می کند که با توجه به وجود چند چشمه طبیعی در این مکان چه لزومی داشته که ساکنان آن ایام اقدام ایجاد سیستم لوله کشی کرده اند؟ به اعتقاد نگارنده علت اصلی ایجاد این سیستم لوله کشی دبی کم چشمه های فرعی موجود این مکان است که تکافوی نیاز ساکنان آن را نداشته است که این خود می تواند حاکی از تراکم جمعیتی در منطقه پيله ناخرچی باشد.
تپه تاریخی پیله ناخرچی امروزه توسط سازمان میراث فرهنگی،گردشگری و صنایع دستی استان اردبیل ثبت گردیده است. ولی هیچ اقدام عملی خاصی در خصوص این تپه باستانی اعم از حصار کشی، حفاظت و نگهبانی و از همه مهمتر بررسی های باستان شناسی بصورت کاملاً علمی توسط گروه های باستان شناسی مجرب صورت نگرفته است و متأسفانه هرزگاهی شاهد آثار حفاری های غیر مجاز در این تپه و بطور کلی در منطقه ویلکیج هستیم.
نکاتی در خصوص قدمت این تپه باستانی: بنابه اظهار اهالی در این منطقه و بخصوص در تپه فوق الذکر گور هایی مشاهده شده که تعدادی از آنها رو به قبله نیستند که می تواند نشانگر قدمتی پیش از اسلام باشد یا متعلق مردمانی بوده باشند که پیرو آئینی غیر اسلام(مثل ادیان ایران باستان) باشد ولی در کنار این گورها تعدادی گور نیز مشاهده شده‌که آنها روبه قبله اند و حاکی از مسلمان بودن اشخاص مدفون در آن می‌باشند. حال با احتیاط می توان اینگونه اظهار کرد: مردمانی در این منطقه می زیسته‌اند که تا قبل از ورود اسلام پیروی یکی از ادیان باستانی ایران زمین بوده اند و پس از ورود اسلام به سرزمین ایران مردمان این منطقه هم به اسلام گرویده‌اند. برای اینکه به قدمت نسبتاً دقیق این منطقه پی ببریم به ناچار می‌بایست از روش‌های سن سنجی استفاده نماییم که به احتمال زیاد روش رایدیوکربن مؤثر تر واقع می شود و می تواند اطلاعات ارزشمندی را از قدمت منطقه نشان دهد. با بهره گیری از دیگر روش های علمی می توان نحوه زندگی و حتی غذا‌های مصرفی غالب را نیز بدست آورد که خود می تواند پرده از بسیاری از اسرار منطقه بگشاید.

ابراهیم ابراهیمی سقزچی

http://lemirema.persiangig.com/Sagezchi91/big-size-sagezchi/IMG_6586.jpg

بیانات استاد محمد علی اوجاقی نیارق در پایگاه نیارق پژوهی

بنا به گفته سال خوردگان روستا(نیارق) و منطقه در زمانهای خیلی دور –زمانی که انسانها در اکثر جاها هنوز به طور پراکنده زندگی می کردند شهر بزرگی ما بین روستاهای تاریخی حور ،ساقیزچی –سوها و نیارق قرار داشته است که تاریخ قدمت این شهر باستانی به طور دقیق معلوم نیست یا دست کم برای نگارنده معلوم نگردید .با اینکه نوشته ای در معرفی کامل و مشخصات و تاریخ این شهر که با موقعیت این منطقه مطابقت داشته باشد به چشم نمی خورد ولی اهالی به وجود شهری پر رونق به نام پیله ناخیرچی(پیر ناخیر)کاملا اعتقاد دارند .یکی از کهن سالان(۷۰ساله) روستای تاریخی سوها در مصاحبه با برنامه کند گوروشو (سال۸۳)صدای مرکز اردبیل عنوان نمود که:در قدیم در حوالی روستاهای نیارق ـسوها و ساقیزچی شهری بزرگ قرار داشته که پایتخت نیز بوده است ولی متاسفانه آثاری از آن باقی نمانده است .
این منطقه با نام تپه پیر ناخیر به شماره ۸۱-۱۰-۱۰-۶۶۹۵توسط میراث فرهنگی اردبیل ثبت و تاریخ آن هزاره دوم قبل از میلاد قید شده است .
بازدیدی که حقیر در سال ۷۰ از این منطقه داشتم به برخی آثار به جا مانده برخورد نمودم که در صورت کاوشهای باستان شناسی می توان به نتایج قابل توجهی در زمینه قدمت و تمدن این منطقه دست یافت….ادامه دارد.

منبع: وبسايت جامع ويلكيج


نوشته شده توسط یوسف شاهماری در جمعه ششم بهمن 1391 ساعت 8:30 | لینک ثابت |

سلام بر حسين عزاداري محرم 91 اردبيل

سلام دوستان باز ماه محرم آمد من اين روزهاي عزيز را بر شما تسليت مي گويم عزاداري مردم اردبيل امسال هم خيلي با شكوه بود 


نوشته شده توسط یوسف شاهماری در پنجشنبه نهم آذر 1391 ساعت 0:2 | لینک ثابت |

تلف شدن ماهي هاي رودخانه باليقلو چاي اردبيل

سلام دوستان رودخانه باليقلو چاي از وسط اردبيل مي گذرد و مثل زاينده رود اصفهان  به اين شهر زيبايي مي دهد اما در شهريور ماه امسال اكثر ماهي هاي آن مرده بودند كه اين دو علت مي تواند داشته باشد يكي به خاطر اينكه بعضي ها زباله در آن مي ريزند و دوم تغييرات در ديوار كشي و زيباسازي آن .

جا دارد مسئولين در اين پروژه ها از كارشناسان محيط زيست كمك گرفته و مردم فهيم از آلوده كردن آن حودداري كنند تا اين شريان زيبا شهرمان را زيباتر كند



نوشته شده توسط یوسف شاهماری در جمعه چهاردهم مهر 1391 ساعت 12:10 | لینک ثابت |

سفر به سوها و جنگلهايش شهريور 91

سلام دوستان در دومين جمعه ماه شهريور 91 فرصتي بدست آمد تا به زادگاهم سوها و جنگلهايش سري بزنم هوا در روستا آفتابي ولي در جنگلهايش باراني بود جايتان خالي حسابي خيس شديم ولي از هواي پاك طبيعت و جنگل بهره برديم برادرم مقصود شاهماري و پسرم سهند در اين سفر مرا همراهي كردند كه از آنها تشكر مي كنم آلوچه هاي جنگلي رسيده بودند و خوردن آنها يك دنيا ارزش داشت و خيليها براي تفريح آمده بودند ولي همان ابتداي جنگل اتراق كرده بودند و مثل ما چندين كيلومتر در داخل جنگل پياده روي نكرده بودند تا لذت تمام ببرند

برادم مقصود شاهماري و پسرم سهند در داخل جنگلهاي سوها

من و پسرم سهند در جنگلهاي سوها

برادرم مقصود شاهماري در جنگلهاي سوها

برادرم مقصود شاهماري و پسرم سهند شاهماري روستاي سوها


نوشته شده توسط یوسف شاهماری در جمعه هفدهم شهریور 1391 ساعت 23:24 | لینک ثابت |

آذربایجان قان آغلیر

حیدر بابا، دنیا یالان دنیا دی،

سلیماندان، نوحدان قالان دنیا دی

اوغول دوغان، درده سالان دنیا دی

هر کیمسیه هر نه وئریب، الیبدی

افلاطوندان بیر قوری آد قالیبدی

حیدر بابا، یارــ یولداشلار دوندولر

بیرــ بیر منی چولده قویوب، چوندلر

چشمه لریم، چراغلاریم، سوندولر

یامان یئرده گون دوندی، آخشام اولدی

دنیا منه خرابه ­ی شام اولدی !

http://s3.picofile.com/file/7468847953/Mon_Aug_13_175040_2012.amr.html



نوشته شده توسط یوسف شاهماری در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 ساعت 23:7 | لینک ثابت |

اوخشامالار اوشاقلاريچون

سلام دوستان ادبيات فولكلور در طول هزاران سال نسل به نسل و سينه به سينه گشته و به ما رسيده است و نگهداري و انتقال آن به نسل ديگر از وظايف ما مي باشد در زير نمونه زيبايي از آن كه براي بچه ها گفته شده مي آورم 


                                       بالاما قوربان سرچه لر

                                       بالام نه واخت ديرچه لر

                                       بلاما قوربان اينك لر

                                       بالام نه واخت ايمك لر

                                        بالاما قوربان بزولار 

                                        بالام نه واخت دوز اوينار

                                        بالاما قوربان آلچالار 

                                         بالام نه واخت ال چالار

                                         بالاما قوربان ايلانلار 

                                         بلام نه واخت ديل آنلار 

               


نوشته شده توسط یوسف شاهماری در شنبه هفتم مرداد 1391 ساعت 17:43 | لینک ثابت |

روستاي سوها خرداد 91

سلام دوستان اواسط خرداد فرصتي پيش آمد تا سري به روستاي زيبايمان سوها بزنم هوا خيلي خوب بود و معتدل اينجا ديگر از آن گرد و غباري كه تهران و بيشتر نقاط كشورمان را گرفته خبري نبود فقط ورودي روستا آسفالت جاده از بين رفته بود و چاله هاي وجود داشت كه اميدوارم شوراي روستا آنها را درست كند در ضمن همه جا سرسبز بود و بوي گل و سبزه از همه جا به مشام مي رسيد


نوشته شده توسط یوسف شاهماری در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391 ساعت 19:13 | لینک ثابت |

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ suha محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط مسعود بینایی